تبلیغات
نِیِستان نِیِستان - دانش و دارایی
 

دانش و دارایی

نویسنده: رستم زابلی

 

 

«دانش و دارایی»

 

 

حضرت علی (ع) به بیان ارزش والای علم و دانش و مقایسه ی آن با دارایی

می پردازد. اصولاً شیوه ی حضرت علی (ع) چنان است که چون مطلبی را

بیان می فرماید، اگر نیازمند دلیل باشد، دلیل آن را نیز می گوید. چنانچه در

سخنانی که خواهد آمد، در مقایسه ی میان دانش و دارایی، ارزش دانش را

بسیار بالاتر می شمارد و برای این سخن، دلایلی نیز بیان می فرماید.

ابتدا سخنان ان حضرت را در این باب می خوانیم:

« یا کُمَیل! العِلمُ خیرُ مِنَ المالِ. العِلمُ یَحرُسُکَ و أَنتَ تَحرُسُ المالَ. وَالمالُ تَنقُصُهُ

النّفَقةُ وَ العلمُ یَزکُو علی الإنفاقِ، وصَنِیعُ المالِ یَزولُ بِزَوالِهِِِِِ

ترجمه ی عبارت چنین است:

 

ای کمیل[بی تردید] دانش بهتر از دارایی است. [زیرا] دانش پیوسته تو را پاس می دارد، ولی تو همیشه باید از دارایی خویش نگهبانی کنی. (از سوی دیگر) هزینه کردن از دارایی می کاهد، اما دانش به وسیله نشر و رواج ان، رشد و نمو می یابد. [به علاوه] هر انچه که با دارایی پدید امده باشد، با نابودی از بین می رود.

 

«ثمره ی دانش»

 

هنوز سخنان حضرت علی (ع) درباره ی علم و دانش واهمیت دانش اندوزی پایان نیافته است. به ادامه ی ان حضرت  در این باره گوش می سپاریم:

«ای کمیل بن زیاد! اگاهی از دانش وشناخت علمی، راه و روشی است که به ان پاداش می دهند. به وسیله ی دانش است که انسان فرمانبرداری[از خدا] را از خدا در زندگی خویش به دست می آورد و به وسیله ی همین دانش است که یادمانی نیکو پس از مرگ از خود به جای می نهد. [آری] علم حاکم و فرمانرواست ودارایی محکوم و فرمانبردار.

 

به توضیح عبارت بپردازیم:

 

بی تردید در هیچ یک ازکتاب های اسمانی ودر هیچ  کتاب دیگری چنان به دانش بها نداده اند که در قران به ان ارج نهاده اند. علاوه بر قران، در احادیث و روایات رسیده از پیامبراکرم وائمه هدی(ص) نیز تاُکید فراوانی بر دانش اموزی شده است، در این سخنانی که در از حضرت علی (ع) اوردیم نیز، درعباراتی کوتاه و عمیق، حضرتش اهمیت و

ارزش و دانش اموزی را بیان فرموده است.

اینک می خواهیم سخنانی از معصومین(ع) را شاهد بیاوریم که بیانگر ارزش دانش و دانش اموزی است.

1- نخست گفتاری از پیامبر اکرم(ص) می اوریم:

(بدا به حال مردی که در هر جمعه فراغت و فرصتی برای خویش در- امر دینش قرار نمی دهد، که در ان فرصت و فراغت متعهد باشد و از امر دینش سوال کند.)

در این هشدار و نکوهش، رسول اکرم مسلمانان را بر می اگیزد که لااقل در هفته یک بار، فرصت و فراغتی را به یادگیری معارف دینی اختصاص دهند. پرداختن به امور دنیا و زندگی، ضرورتی انکار نا پذیر است. اما به یاد اخرت بودن و کسب توشه برای جهان جاودانه نیز لازم می باشد.

2- حضرت علی(ع) نیز فرموده است:

(هان ای مردم! بدانید که کمال دین، دانش جویی وعمل به ان دانش است. اگاه باشید که دانشجویی بر شما واجب تر از مال خواهی و ثروت اندوزی است. مال و ثروت قسمت شده است و برای شما ضمانت گردیده و خدامند عادل ودادگر ان را در میان شما تقسیم کرده و دادن ان را ضمانت فرموده و به زودی ان را به شما می دهد.اما دانش نزد اهلش مخزون و مخفی است و به شما دستور داده اند که ان را از اهلش درخواست کنید وبیاموزید. پس چنان کنید که دستور یافته اید.) (کافی 1/30)

توجه داشته باشید حضرت علی(ع) این بیانات را برای کسانی فرموده است که در پی کسب کمال دین هستند و روشن است انان که کمال دین را طالبند، انگشت شمار اند. برای انان البته دانش دوستی و دانش اندوزی مهمتر از دارایی دوستی و ثروت اندوزی است. علت این امر را در بخش پیشین گفته ایم که چرا دانش برتر از دارایی است.

در این بیانات حضرت علی(ع)  به لطیفه ی دیگری نیز اشاره می فرماید که البته فهم و پذیرش ان برای همه مقدور نیست و ان این است که ما راستی باور کنیم خداوند رزق و روزی هر کس را مقدر و معین فرموده و ان را برای هرکس تضمین نموده است و ان را هم به او می دهد. البته روشن است این سخن به ان معنا نیست که ما از تلاش و کوشش در کسب روزی دست برداریم. اما اصل و اندازه ی روزی به دست خداست واوست که به هر کس به اندازه ای که خود می داند، می دهد. خلاصه ان که ضمن نیکو شمردن مال و ثروت و تایید و تشویق بر استفاده ی درست از ان، به مال اندوزی امر نشده ایم، اما به علم امزی فرمان یافته ایم. در ضمن روشن است اهل علم و دانش حقیقی و الهی همان انبیاء وائمه(ع) هستند که علما و دانشمندان راستین، علم و دانش خدایی را از سر چشمه ی وجود پر برکت ان ها بر می گیرند و به دیگران می رسانند.

3- و بالاخره انکه امام صادق(ع) فرموده است:

بر شما باد که در دین دانا شوید و مانند اعراب جاهلی نباشید. به راستی که اگر کسی در دین خدا دانا نشود، روز قیامت خداوند به او نگاهی [از لطف ] نمی کند و هیچ عملی را برای او پاک نمی شمرد.

یعنی حتی اگر کسی عبادت خدا را کرده باشد، اما فهم دینی نداشته باشد و عمق دین را نداند و نفهمد چه بسا ان اعمال عبادی صرف، بی ارزش و بی فایده باشد.

 

اشعار ادبی

 

ایشد هنوز سیمای مدارس و مکاتب قدیم از خاطر و حافظه بسیار از کسانی که تنها بهره مندی زندگانی و حیات آنها جفای پدر و سیلی استاد بوده است فراموش نشده باشد و بیان دشواری کار و روش اجرای مقررات تحصیلی و چگونگی تنبیه بدنی از سوی مسوولان تعلیم و تربیت قدیم خود فصلی و خاطره ای شنیدنی از روزگار کودکی و نوجوانی کسانی است که در مدرسه های آن زمان در سیمای خشن معلمان و مربیان کهنه کار و قاطع و سختگیر خود یافته بودند.

 اگرچه این سختگیری و آزار بیش از حد معلمان قدیم برای بسیاری از فرزندان اشراف و بزرگ زادگان قابل تحمل و خوش آیند نبود و خود موجب گریز آنها از مدارس و ترک تحصیل از مکاتب قدیم بشمار می رفت اما از طرف دیگر محاسنی هم در بر داشت. یکی اینکه افراد نا مستعد زود از مدرسه بیرون می شدند و تیغ بدست زنگی مست قرار نمی گرفت:


 تیغ دادن در کف زنگی مست              به که افتد علم را نادان بدست

 آبرو و حیثیت دانش و دانشمند از میان نمی رفت و علم وسیله بازرگانی و سود جویی و مقام طلبی قرار نمی گرفت . تنها افراد معدود و انگشت شمار که از جوهر فهم خداداد و فراست بی مانندی بر خوردار بودند به عنوان اقلیتی متفکر از این مدارس برمی خاستند که وجود آنها مایه افتخار و سربلندی جامعه بشری و مباهات عالم انسانی بشمار می آمدندو از برتری اجتماعی بی مانندی بهره می بردند.

 دیگر اینکه تعلیم و تربیت تحمیلی نبود. بلکه با ذوق و شوق هرکسی به دنبال خواسته معنوی خود می شتافت و آنان که علاقه به تحصیل علم نداشتند به دنبال کار و مشاغل اجتماعی دیگر می رفتند و بدین ترتیب امکان ادعای عالم بودن نیز برای کسی باقی نمی ماند. بطوری که اگر کسی عکس مار را می کشید با آنکه لفظ مار را می نوشت کاملا عالم و جاهل از یکدیگر متمایز بودند.

 حقیقت آنست که تربیت امری ظریف و هنری بسیار دقیق است. زیرا بسیاری هنر می باید تا کسی را تربیت کنند و ادب آموزند اما محصل متوجه دشواری تربیت نگردد و از کتاب و درس و مدرسه گریزان نشود. این خود تنها هنر و وظیفه آگاهان به ظرایف و نکات روحی عالم انسانی است. پس کار تربیت باید تا آنجا که ممکن است به شیوه فرماندهی در عین فرمانبرداری باشد تا خاطر افراد آزرده نگردد و ذوق لطیف محصلین سرکوب نشود. در غیر این صورت با اندک سهل انگاری ممکن است شخصیت یک انسان را برای همیشه خرد کند. چرا که با شکنجه و شدت عمل می توان انسانی را سرکوب کرد اما هرگز نمی توان انسانی آزاد و سالم ساخت. کلام آخر اینکه قهر و شدت عمل ممکن است که ظاهر را منظم کند ولی باطن را تهذیب نمی کند.

 اصولا بنا به فرمایش حضرت علی(ع) علم دو نوع است : یکی علم مطبوع و دلپسند و دیگر علم مسموع. علم مسموع سودمند نیست مگر آنکه مطبوع و دلپسند باشد. ظاهرا اشعار مولانا در تایید همین مطلب است:

         عقل دو عقل است اول مکسبی           که درآموزی به مکتب چون صبی

از کتاب و اوستاد و ذکر و فکر          وز معانی وز علوم خوب و بکر

 عقل دیگر بخشش یزدان بود          چشمه او در درون جان بود

 چون ز سینه آب دانش جوش کرد             نه شود شور و نه دیرینه نه زرد

 بنابراین سرایندگان و ادیبان گذشته ما توجه به عقل و دانش نوع دوم دارند و آن جوشش علم در جان و روان دانشمند است . حافظ نکته سنج با همین دسته هم آوازمی باشد:

 بشوی اوراق اگر همدرس مایی                که درس عشق در دفتر نباشد

 بازتاب ذوق و استعداد این دسته در ادبیات فارسی در دوره اسلامی بسیار جالب و قابل اعتناست . در شعر شاعران صاحب ذوق فارسی زبان آزردگی از قیل و قال مدرسه فراوان به چشم می خورد و مدرسه ای ها با اشارات و کنایات ظریف مورد انتقاد قرار می گیرند. خیام شاعر و فیلسوف نامدار ایرانی به طوری که خود اظهار می دارد عمر خودرا در مدرسه ها تباه ساخته و سودی از مدرسه و معلم نبرده است:

 ما جامه نمازی به سر خم کردیم          بر خاک خرابات تیمم کردیم

 شاید به در میکده ها در یابیم             آن عمر که در مدرسه ها گم کردیم

 افتخار ما حافظ که از ورد نیم شب و درس صبحگاه به بارگاه قبول دست یافته است و رونق مدرسه از درس و دعای او بوده به هنگام بهار از مدرسه و بحث کشف و کشاف سخت آزرده شده است و گاهی نیز از قیل و قال مدرسه دلش می گیرد و زمانی هم اشاره به مباحثی نموده که در حلقه جنون ورای مدرسه از آنها سخن رفته است.

 

علم طلبی از دیدگاه روان شناسی


توجه به انسان ومطالعه آن پدیده تازه ای نیست و تاریخی کهن دارد واز قدیم الایام مورد توجه مذاهب و مکاتب و فرهنگ های گوناگون بوده  و کمتر متفکر و دانشمند و فیلسوف و نظام فکری و فلسفی را می توان یافت که به گونه ای به شناسایی انسان و مطالعه درباره او نپرداخته باشد. به تعبیر دیگر اگر چه انسان شناسی به شکل امروزی آن از جمله دانش های نوپا و نوظهور محسوب می گردد و بنابر برخی عقاید انسان شناسی مولود عصر اکتشافات است که در آن انسان اجتماعات دور مانده از صنعت جدید را زمینه تحقیق انسان شناسی خود قرار داد و با عناوینی چون اجتماع "وحشی" و "ابتدایی" و "قبیله ای " و"سنتی" و حتی "بی سواد" و جز انها به شناسایی انسان روی آورد , اما در این مقال و منظر نه دیگر آن شیوه به کار گرفته می شود و نه آن حوزه و قلمرو محدود به حال خود باقی است و نه می توان گفت آن زمان آغاز انسان شناسی است, بلکه توجه به انسان سابقه ای بس دیرینه دارد و از مکاتب و مذاهب هند گرفته تا فلسفه یونان و روم و از تفکرات اندیشمندان قرون وسطا تا اندیشه های اصیل اسلام, از رنسانس تا عصر حاضر همواره شناسایی انسان و توجه به ابعاد وجودی آن مورد نظر بوده است . آنچه از انسان شناسی دراین جا مقصود است تنها بخشی از یک اشتیاق ذاتی و درونی برای شناختن خودمان می باشد که با کنجکاوی درخود درباره خودمان می اندیشیم.
از نظر نباید دور داشت که در شناسایی انسان در هر دوره ای از ادوار تطور آن , برروی مفهومی خاص تکیه شده و هر اندیشمند و متفکر و هر مکتب و نظام فکری در شناسایی انسان بر مفهومی ویژه و برداشتنی خاص از انسان تکیه دارد که در واقع تلقی وی را از انسان نشان می دهد. یعنی در عین حال که انسان پیکری است که کالبد شناسان آن را می شکافند و نفسی است که روان شناسان و فیلسوفان آن را توصیف می کنند و موجودی است که هر یک از ما با درون نگری به آن برمی خوریم و ذخیره سرشاری از مواد شیمیایی گوناگون است که بافت ها ومایعات بدن را می سازند و اجتماع شگفت انگیزی از سلولها و مایعات است که قوانین همبستگی انها را فیزیولوژیست ها مطالعه می کنند , او ترکیبی از اندامها و نفس عاقله است که در بستر زمان کشانده می شود. لذا هر اندیشمند و مکتبی  به گونه ای خاص به شناسایی انسان پرداخته . یکی او را "حیوان اجتماعی " و دیگری وی را "حیوان به کار گیرنده سمبل ( نماد) " و آن یکی انسان را " حیوان متفکر و سخن گو" تعریف می کند. در مکاتب فکری نیز همین اختلاف نظر و دیدگاه در مورد انسان به چشم می خورد به گونه ای که در مشرق زمین انسان شناسی همواره قالب دینی و مذهبی دارد و حتی می توان گفت به تعداد ادیان گوناگون , تنوع انسان شناسی در مشرق زمین وجود دارد, در حالی که در مغرب زمین انسان شناسی سه مرحله از تحول فلسفی و مذهبی و علمی را پشت سر گذارده است. در واقع طرز تلقی از هستی و نوع جهان بینی در بروز این اختلاف ها بی تاثیر نیست و از طرفی بی تردید نگاه به انسان از زاویه توصیف و تبیین وی به هر روشی و براساس هر جهان بینی یک نوع رویکرد خاص در شناخت انسان است که به شناخت توصیفی آن می پردازد . اما در کنار بیان چیستی انسان و تبیین صفات و ویژگی ها و کشش ها و کنش ها و انگیزه های نهفته در وجود او , دیدگاه دیگری نیز مد نظر انسان شناسان بوده و هست و آن بیان باید ها و نباید ها در مورد انسان است که انسان چه و چگونه باید بشود و انسان ایده ال و کامل کیست؟ به بیاان دیگر آن انگیزه و گرایش ذاتی به کمال و تعالی که در جان آدمی ریشه دارد و وی را به شناخت توصیفی خویش فرا می خواند, او را به سمت شناخت "بایدها" و " نبایدهای" انسانی و آگاهی از انسانی که الگو و معیار وی باشد. انسان کامل می کشاند. در واقع میل به کمال و دوری از نقص و ضعف و رذالت, از درون آدمی را متوجه یافتن الگوی مطلوب و معیاری ایده ال می سازد و لذا می توان گفت توجه انسان به شناسایی و یافتن این الگو و ایده آل از سابقه ای تاریخی , به بلندای میل کمال طلبی انسان برخوردار است و همین جست وجوی بی پایان وی را واداشته است تا موجودات ماورا» الطبیعه و رب النوع ها و قهرمانان افسانه ای و اسطوره ای و زمانی هم شخصیت های تاریخی را به عنوان انسان کامل و الگو برای خود مطرح سازد. از این رو در تمام فرهنگ ها ومکاتب فکری و فلسفی و آیین ها و مذاهب و ادیان , ردیابی از انسان کامل را مشاهده می کنیم. در این میان می توان از یوگا, بودا, کنفوسیوس, ارسطو, زرتشت، افلاطون , اپیکور, نیچه, مارکس, سارتر, عرفا, متصوفه, فلاسفه , وبرخی از روان شناسان معاصر نام برد که از انسان کامل سخن گفته اند و هر یک از دیدگاهی خاص و بر اساس جهان بینی حاکم براندیشه خویش, انسانی را به عنوان نمونه وبرتر معرفی نمودند و اسمی خاص چون" ارهات" , " کیون تسو" , " انسان آزاده", " فیلسوف" , " انسان بزرگوار", " قطب", " شیخ ", " پیر" , " ابرانسان ", " خلیفه الله " , " انسان خلاق " , " انسان خودانگیخته " و " انسان به فعلیت رسیده " بر ان نهادند و شاید بتوان گفت به عدد انسان شناسان, نمونه هایی از انسان کامل معرفی شده است. در این مقاله قبل از به دست دادن یک مفهوم معین و تعریف مشخص از انسان کامل و بیان توصیفی از آن , به سراغ مکاتب روان شناسی و مکتب فلسفی عرفانی صدرالفلاسفه و شیخ العرفا صدر المتالهین رفته و انسان مطلوب و کامل را از دیدگاه وی با آرا» روان شناسان مقایسه و تحلیل می کنیم.
جایگاه انسان شناسی در معرفت بشر
راز معرفت ربوبی و شناخت هستی در گنجینه معرفت انسان نهفته است  و در حالی که دانش بشر بیش از سه محور عمده شناخت خدا, انسان وجهان ندارد, تمام آن بر شناخت انسان تکیه دارد و پایه گذاری شده است و این سخن همان گفته بزرگان دین و اولیا» و برخی از اندیشمندان است که شناخت انسان از خویشتن و معرفت نفس را مفید ترین دانش ها  و راه مطمئن درک حقیقت مطلق وجود اقدس حق تعالی می شمارند. لذا بی تردید می توان گفت که اهمیت انسان و جایگاه آدمی در نزد هر متفکر و اندیشمندی به جهان بینی وی و نوع نگرش او به هستی بستگی دارد. از همین روست که یک فیلسوف مادی وقتی به انسان از دیدگاه مادی و قوانین حاکم بر ماده می نگرد, او را موجودی سلطه جو و طالب هرج و مرج می داند; آن گونه که هابز انسان را برای انسان گرگ می شمارد. در مقابل , دانشمندی که از جنبه معنوی به هستی می نگرد، انسان را در برترین مرتبه هستی می نشاند; همچنان که اسپینوزا انسان را برای انسان خدا معرفی می نماید و یاکی یرکه گورد شرط وصول به کمال را رو به روی خدا قرار گرفتن بیان می کند و یا سارتر انسان را موجودی " وانهاده " که نه نقطه اتکای در درون دارد و نه در جهان , تعریف می کند که حتی نمی تواند نیک و بد اعمال خود را بیابد.
بنابراین نمی توان کسی را یافت که نسبت به انسان دیدی مادی داشته باشد ولی هستی را بر مبنای یک ایده روحانی و معنوی و ماورا» طبیعت تفسیر کند و یا برعکس انسان را بر اساس تفکر معنوی توصیف نماید ولی از هستی تفسیری مادی ارائه می نماید. به تعبیری بهتر, شناخت هر فرد از خود زیربنای تمام افکار , عقاید و تفکرات وی را در هر مورد از جمله انسان شناسی او معین می کند. اینک با روشن شدن جایگاه و اهمیت شناسایی انسان و شناخت انسان کامل به عنوان یک الگو , به بررسی انسان مطلوب و ایده آل در مکاتب روانشناسی و آرا» صدرالمتالهین می پردازیم .
انسانکامل -سالم -ازدیدگاه روان شناسی
مکتبساختگرایی
وقتی از روانشناسی بحث می کنیم, مقصود روان شناسی یک علم است که خود را از فلسفه جدا می داند درست است که دانشمندان پیشاهنگ روان شناسی در واقع فیلسوفان قدیم بودند و از این روی برخی برای ریشه یابی تاریخچه علمی روان شناسی به آرا» فلاسفه روی می آورند , اما روان شناسی نوین و روان شناسی به عنوان یک علم اندکی بیش از صد سال سابقه دارد و تنها حدود صد سال اخیر روان شناسان موضوع روان شناسی را تعریف کرده اند و شالوده ان را ریخته و استقلال آن را از فلسفه مورد تایید قرار داده اند. بنابرتعریفی که اکنون از اصطلاح روان شناسی وجود دارد, آنان هرگز  فلاسفه را روان شناس نمی شناسند و اگر در تاریخ روان شناسی به بررسی آرا» فلاسفه قدیم می پردازند, تنها تا آن حد که مستقیما به ایجاد روان شناسی علمی و نوین مربوط می شود, نظر دارند. چون نمی توان انکار نمود که دانشمندان در گذشته مسائل مربوط به ماهیت نوع انسان را مورد بحث و بررسی قرار می دادند و تاثیر آن ها بر تحول روان شناسی به عنوان یک علم مستقل و عمدتا آزمایشی , محدود بوده است.

 

() نظرات